۱۰:۰۷ ق.ظ

همین چند روز پیش

یادم نیست چند روز پیش بود. ولی صبح ساعت ۷ اومدیم مغازه. فرداش ساعت ۲ ظهر از مغازه رفتیم خونه. بعد دوباره شب ساعت ۱۱ اومدیم مغازه و تا ساعت ۱۲ ظهر فردا موندیم مغازه و کار های یه مشت معماری @!#$@%@ $%^  انجام دادیم. صبح که از مغازه اومدم بیرون اصلا باورم نمیشد که صبح شده. یا مثلا وقتی آفتاب رفته بود وسط آسمون باورم نمیشد که اصلا آفتاب در اومده باشه. خلاصه کلی خستگی و بی خوابی واسه یه مشت معماری @#$@#%@$%#^ D: ولی خیلی حس خوبی بود. البته با دوستان نشستن و پلات گرفتن و فیلم دیدن و … خیلی حال میده. تازه اونم ساعت ۳ یا ۴  صبح.

پ ن: نمیدونم واقعا چند تا چیز کوچیک ارزش قطع کردن یه رابطه ی دوستانه  رو داشت؟ مطمئن باش جفتمون خیلی اذیت میشیم. اگه منم میخواستم مثل خودت رفتار کنم الان با خیلیا باید قهر میکردم و فکر کنم دیگه دوستی نداشتم. شما اگه واقعا دوستی فکر نکنم چند تا عکس این رابطه رو بهم میزد. ما اگه دوست هستیم باید خودمون رو نگه داریم، نه عکسامونو.

۱۱:۵۳ ب.ظ

ماهی

رفتیم دریای ریشهر. ۳ نفر بودیم. دو نفرمون که شنا بلد نبود اون یه نفری هم که شنا بلد بود هم نمیزاشتن بره واسه خودش شنا کنه. خلاصه یه جوری از دستشون در رفتم. تقریبا ۱۰۰ متر از ساحل فاصله داشتم. به یه سری صخره های مرجانی که ارتفاعشون هم تقریبا ۱ متر بود رسیدم. دیگه نمیشد مثل قبل شنا کنی. ولی از اونجا که عینک شنا همرام بود تا جایی که تونستم رفتم جلو. عمق آب تفریبا ۵۰ سانت بود. ولی یه دنیایی بود که نگو. ماهی از فاصله ۲۰ سانتیت رد میشد. واقعا یه حس عجیبی بود. نمیشه توصیف کرد ولی اگه میتونین حتما یه بار تجربه کنین. اون طرف تر هم دو نفر داشتن از این طوطیای دریایی می گرفتن. واقعا خیلی کیف کردم. دیدن یه سری منظره ها خیلی به یاد موندنی هست. ولی وقتی برگشتم پیش رفیقام جبران اون مدتی که پیششون نبودم رو ….

البته قبلش ساعت ۵ صبح رفتیم کله پاچه ای. اونم خاطره بود. و کلی خاطره ی دیگه از شب تولد یه دوست قدیمی.