۱:۳۸ ب.ظ

و اما بوشهر

از وقتی که یادم میاد سفر کردن به بوشهر همیشه پیشم پر خاطره بوده. زمانی که کوچیم بودم و عید یا تابستون میومدیم بوشهر، شور و ذوقی داشتیم که نگو. بعضی وقتا روز شماری میکردیم واسه اینکه عید بیاد و ما جمع کنیم بیاییم بوشهر.

یادم میاد وقتی که بندرعباس بودیم یه سری منو بابا ورداشتیم با اتوبوس اومدیم بوشهر. موقع  حرکت خیلی خوشحال و خندان از داداش و مادر اینا خداحافظی کردم ولی وقتی ۵ ۶ کیلو متر دور تر شدیم یادم افتاد که مامانمو چقدر دوست دارم. بغض تو گلوم جمع شده بود و اشک هم تو چشام. با بدبختی رسیدیم بوشهر. ساعت ۲:۳۰ شب بود. تا رسیدیم هلیله فکر کنم نزدیکای ساعت ۳ شده بود. همه جا تاریک منم دست بابا رو سفت چسبیده بودم. وقتی رسیدیم خونه عمه اینا در خونه ۶ قفله شده بود. واسه همین بابا رفت از بالای اون یکی در خونه و اومد در رو به روی بچش باز کرد. خلاصه بعد از دیدن فامیل ها آشنایان ناراحتی ها و دوست داشتن ها فراموش شد. اون زمان وقتی برمیگشتیم خونه فقط خاطره ها و آفتاب سوختگی های روی صورتم باقی می موند.

بزرگتر که شدم فهمیدم که زندگی کردن دور از شهر خودت کمی سخت هست. یاد آوری خطرات شیرین با هم بودن و با بچه های فامیل گشتن تو یه شهر دیگه فقط دلوابستگی به وجود می آورد.

و حالا اون دلبستگی انقدر زیاد شده که فکر بیرون رفتن از بوشهر به ذهن آدم نمیرسه. تو این چند سال زندگیم به واقعا بعضی از طبیعت هایی که بوشهر داره رو تو هیچ کدوم ازاین شهر هایی که بودم ندیدم. واقعا بعضی وقتا غروب های قشنگ و دلچسبی داره.

به امید پیشرفت هر چه سریع تر بوشهر.

۱۱:۳۰ ب.ظ

روز آخر

امروز روز آخر کار کردن تو یه اداره ی دولتی بود. مخصوصا وقتی از یه نفر تو اون اداره حساب میبری دیگه باید نهایت دقت رو تو اون چند روز به کار می بردی. البته تو اون اداره جای دو نفر واقعا خالی بود.

این یکی از میدون های اصلی شهر بوشهر هست. من تو این چند سالی که بوشهر بودم، هیچ وقت ندیدم ۴ تا ساعتشون با هم دقیق باشن. احتمالا هر کدوم بر حسب زمان یه جایی بودن. فکر کنم اون چهار تا مکان شامل: تنگک اول ، شغاب ، چغادک . چاکوتاه تنظیم بودن. دست شهرداری درد نکنه.

پ ن : آخیش دارن کم کم میرنا. یه مدتی نفس راحت بکشیم از دستشون :D