همین چند روز پیش
یادم نیست چند روز پیش بود. ولی صبح ساعت ۷ اومدیم مغازه. فرداش ساعت ۲ ظهر از مغازه رفتیم خونه. بعد دوباره شب ساعت ۱۱ اومدیم مغازه و تا ساعت ۱۲ ظهر فردا موندیم مغازه و کار های یه مشت معماری @!#$@%@ $%^ انجام دادیم. صبح که از مغازه اومدم بیرون اصلا باورم نمیشد که صبح شده. یا مثلا وقتی آفتاب رفته بود وسط آسمون باورم نمیشد که اصلا آفتاب در اومده باشه. خلاصه کلی خستگی و بی خوابی واسه یه مشت معماری @#$@#%@$%#^ D: ولی خیلی حس خوبی بود. البته با دوستان نشستن و پلات گرفتن و فیلم دیدن و … خیلی حال میده. تازه اونم ساعت ۳ یا ۴ صبح.
پ ن: نمیدونم واقعا چند تا چیز کوچیک ارزش قطع کردن یه رابطه ی دوستانه رو داشت؟ مطمئن باش جفتمون خیلی اذیت میشیم. اگه منم میخواستم مثل خودت رفتار کنم الان با خیلیا باید قهر میکردم و فکر کنم دیگه دوستی نداشتم. شما اگه واقعا دوستی فکر نکنم چند تا عکس این رابطه رو بهم میزد. ما اگه دوست هستیم باید خودمون رو نگه داریم، نه عکسامونو.