و اما بوشهر
از وقتی که یادم میاد سفر کردن به بوشهر همیشه پیشم پر خاطره بوده. زمانی که کوچیم بودم و عید یا تابستون میومدیم بوشهر، شور و ذوقی داشتیم که نگو. بعضی وقتا روز شماری میکردیم واسه اینکه عید بیاد و ما جمع کنیم بیاییم بوشهر.
یادم میاد وقتی که بندرعباس بودیم یه سری منو بابا ورداشتیم با اتوبوس اومدیم بوشهر. موقع حرکت خیلی خوشحال و خندان از داداش و مادر اینا خداحافظی کردم ولی وقتی ۵ ۶ کیلو متر دور تر شدیم یادم افتاد که مامانمو چقدر دوست دارم. بغض تو گلوم جمع شده بود و اشک هم تو چشام. با بدبختی رسیدیم بوشهر. ساعت ۲:۳۰ شب بود. تا رسیدیم هلیله فکر کنم نزدیکای ساعت ۳ شده بود. همه جا تاریک منم دست بابا رو سفت چسبیده بودم. وقتی رسیدیم خونه عمه اینا در خونه ۶ قفله شده بود. واسه همین بابا رفت از بالای اون یکی در خونه و اومد در رو به روی بچش باز کرد. خلاصه بعد از دیدن فامیل ها آشنایان ناراحتی ها و دوست داشتن ها فراموش شد. اون زمان وقتی برمیگشتیم خونه فقط خاطره ها و آفتاب سوختگی های روی صورتم باقی می موند.
بزرگتر که شدم فهمیدم که زندگی کردن دور از شهر خودت کمی سخت هست. یاد آوری خطرات شیرین با هم بودن و با بچه های فامیل گشتن تو یه شهر دیگه فقط دلوابستگی به وجود می آورد.
و حالا اون دلبستگی انقدر زیاد شده که فکر بیرون رفتن از بوشهر به ذهن آدم نمیرسه. تو این چند سال زندگیم به واقعا بعضی از طبیعت هایی که بوشهر داره رو تو هیچ کدوم ازاین شهر هایی که بودم ندیدم. واقعا بعضی وقتا غروب های قشنگ و دلچسبی داره.
به امید پیشرفت هر چه سریع تر بوشهر.

بازتاب
بازتاب URL برای این نوشته:
http://www.rishehr.com/wp-trackback.php?p=496
دیدگاه
سلام
من با تمام وجد درکت میکنم
چون این قصه عید برای من هم تکرار میشد تا روزی که مادر بزرگم زنده بود
او رفت و من هم دیگر عید ها بوشهر نمی آید
ذره ذره خاک بوشهر مهربانیش را یادم می آورد
خوشحالم که عشق به بوشهر در قلب تک تک اهالی بوشهر خانه دارد
[پاسخ]
ارسال شده توسط: برگریزان | ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ ۱۳:۴۵
ایو خو عکس گوگلن خو
[پاسخ]
محمود Reply:
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۰ ق.ظ
عکس هر کی میخواد باشه ولی با دوربین مو گرفته شده
[پاسخ]
ارسال شده توسط: hamed | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۰۱:۰۶
خوب بود///
[پاسخ]
ارسال شده توسط: دروازه ی بهشت | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۰۱:۳۳
سلام..
خوبی؟
انشاالله که همیشه خوش باشی تو بوشهر…
شهر عشق و خاطره ها
[پاسخ]
ارسال شده توسط: رضا عنصرسیار | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۰۱:۳۴
akhar khodeto nagereftiaaa axaro gozashti
[پاسخ]
ارسال شده توسط: یحیی | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۰۲:۰۸
واخ واخ چه عکسی!!!!!!!
[پاسخ]
ارسال شده توسط: لی لی پوت | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۰۹:۰۴
منم با اینکه توی شهر با امکانات بودم اما همیشه روزشماری میکردم عید بشه بیایم بوشهر و موقع برگشت گریم میگرفت
شاد باشی
[پاسخ]
ارسال شده توسط: پرستو | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۱۰:۳۹
سلام
خوبین اره بوشهر همیشه زنده است زنده
[پاسخ]
ارسال شده توسط: زری کوچولو | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۱۱:۳۹
وحموداین عکسه روازکجاکش رفتی!؟
[پاسخ]
ارسال شده توسط: زهرا | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۱۲:۳۰
محمود تو کجاهای ایران نبودی ؟ :دی
[پاسخ]
ارسال شده توسط: هـ (ح) پ ر و ط (ت) | ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۲۲:۰۸
سلام
ببخشید به خاطر وقت کمم نمیتونم در مورد نوشتت نظر بدم
به روزم
بیا بخون .
[پاسخ]
ارسال شده توسط: مینا(روزبارونی) | ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ۰۱:۵۲
با سلام
اولین جلسه مجمع عمومی خانه وبلاگ نویسان
جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه فرمائید.
http://bushehrblog.ir/
[پاسخ]
ارسال شده توسط: خانه وبلاگ نویسان بوشهر | ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ۱۰:۰۲
یکی از به یادموندنی ترین لحظاتش وقتی که در هواپیما باز میشه پات رو که تو پاشنه در میذاری و باد گرم و شرجی میزنه تو صورتت، تازه رسیدنت رو حس میکنی.
عکس خوبیه و لی تنگیدی توش، داداش نوشته ات رو یکمی کوچیکتر و گوشه تر میذاشتی و یکمی محوش میکردی
اجوری عکس رو از بین بردی.
فک کن بابت میرفت تو بعد یادش میرفت روت در باز کنه!!!
یا فک میکردن دزد اومده!!
[پاسخ]
ارسال شده توسط: محمدباقر | ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ۰۲:۰۷
واقعا خاک بوشهر رو با هیچ جای دنیا عوض نمیکنم
چقدر با احساس گفتم نه
[پاسخ]
ارسال شده توسط: هوای تازه | ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ۱۳:۴۸
ما که دیگه دور هم جمع شدن فامیل رو نمیبینیم اگرم هست به زور صله رحم و به اکراه وگرنه هیچ.جمع دوستان هم شیفتگی ظاهریست وگرنه هیچ.
[پاسخ]
ارسال شده توسط: فروغ | ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ۱۸:۴۸
سلام..
من با یه متن به روز هستم..
منتظر حضور شما….[گل]
[پاسخ]
ارسال شده توسط: دروازه ی بهشت | ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ ۰۱:۲۱
حس غرور ملی بهم دست داد
[پاسخ]
ارسال شده توسط: الهه و چراغ جادو | ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ۰۲:۴۳